تبليغاتX
کتابهای نی نی
سلام من اومدم

مراحم عزیزم گفته بودی کیا میام من رفتنم با خودمم اومدنم با خداخوب من یک شهریورم یه مطلب نوشته بودم که نرسیدخوب فداتون بقیه اشو الان براتون مینویسم

اها تا یادم نرفته یک شهریور تولد یکی از دوست جونام بودهرچند خیلی دیر قشنگم ولی تولد مبارک

خوب دیگه بقیه داستان.. وشهرزاد قصه گو چنین حکایت کند که

مینو وارد اتاق شد و گفت  مگه نمیایی بیمارستان ؟ مهرداد پایین منتظره ارام گفتم ایدین کجا بذارم نگاهی به من وایدین کرد و گفت پیش علی علی نمیاد .به سرعت لباسهایم را عوض کردم در ماشین سپیده و مینو در مورد مادر صحبت میکردند و من بی توجه سرم را به شیشه تکیه داده بودم مهرداد از اینه نگاهی به من انداخت و گفت مستانه خوبی  ارام گفتم اره خوبم به بیمارستان رسیدیم وقتی از ماشین پیاده شدم مینو به کنارم امد و گفت مستانه مامان حالش خوب نیست حداقل ظاهرتو حفظ کن اگه میدونستم به این روز میافتی اصلا بهت نمیگفتم سرم را بالا گرفتم بازویم را از دستش خارج کردم و جلوتر از بقیه به سمت اتاق مادر به راه افتادم مادر ارام خوابیده بود حس میکردم چقدر دوستش دارم بعد از ان اتفاق لعنتی و فوت پدر که همه مرا مقصر قلمداد میکردند او تنها حامیم بود دستش را در دست گرفتم و بوسه ای به پیشانی مرطوبش زدم و در همین حال نگاهم به تابلو کوچکی که بالای تخت نصب بود و در ان مشخصات بیمار و نام پزشکش درج شده بود دکتر رضا قدسیان ... مادر بیدار شده بود نگاهی به من انداخت و ارام نوازشم کرد بغض داشت خفه ام میکرد خدایا خدایا اگر  برای این فرشته اتفاقی بیافتد چه کنم ؟...هوای اتاق سنگین بود احساس خفگی میکردم به سرعت از اتاق خارج شدم در راهرو دایی و زن دایی با سعید را دیدم اما حالم انقدر بد بود که به گفتن سلامی کوتاه اکتفا کردم و به سمت حیاط وسیع بیمارستان دویدم ...

+ نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 7 قبل از ظهر |
خوب سعی میکنم تند تند بنویسم تا زود تموم شه امیدوارم از این قسمت اولش خوشتون اومده باشه 

مریم جون عزیزم انشاله توام موفق باشی

نی نی جونم اره خییییییییییییییییییییییییییییییییلی نی نی هارو دوس دارم تورام از همه بیشتر کوجولو

خیلی دوستون دارم بوس بوس

+ نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6 قبل از ظهر |
سلامخوبین تصمیم گرفتم اینجا داستانامو براتون بنویسم خوب اولین داستانی که میخوام براتون بنویسم اسمش هست     جلوه دیگر عشق

مینو اروم گفت میگن کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به ادم میرسه ... تمام وجودم پر از بغض شد احساس خفگی میکردم روی اولین مبل ولو شدم مینو با نگاه سردی که دیگر با ان اشنا بودم نگاهم کرد زمزمه کردم تو مطمئنی ... با سر جواب مثبت داد احساس بی حالی میکردم گفتم بعد از این همه سال چرا برگشته؟؟؟ نگاهش را به نگاهم دوخت در عمق چشمان درشت و سیاهش میشد غمی گنگ را خواند سری تکان داد می خواست برود که اخرین توانم رابه کار بستم و زمزمه کردم ازدواج کرده مینو نگاهی کرد و گفت نمیدونم مهرداد دیدشی میگه از نظر تیپ وقیافه هیچ تغییری نکرده اما از نظر اخلاق زمین تا اسمون میگه خیلی مودبانه با مهرداد و مامان برخورد کرده و با گفتن اخرین حرف به طرف اشپزخانه رفت ارام بلند شدم راه رفتن برایم مشکل بود فقط میخواستم از جلوی چشمان کنجکاو مینو که میدانستم تمام اعمالم را حتی از درون اشپزخانه زیر نظر دارد بگریزم بغض داشت خفه ام میکرد اما نباید گریه میکردم حداقل در مقابل مینو نه ... هنگامی که به اخرین پله رسیدم برگشتم وبه عقب نگاه کردم مینو در پایین پله ها ایستاده بود با لحن سرد همیشگی اش گفت حالت خوبه سرم را تکان دادم و به اتاقم رفتم در را که بستم خود را روی تخت انداختم دانه های اشک مثل همیشه بی صدا و سیل وار فرو میریخت افکار مختلفی از ذهنم میگذشت که نمتوانستم به هیچ کدام فکر کنم ذهنم دائما پر و خالی میشد و این اجازه تمرکز را از من میگرفت دلم میخواست فریاد بزنم اما صدایم در گلو خفه شده بود چشمانم را که میبستم تمامی اتفاقاتی که به سرم امده بود مثل یک فیلم از ذهنم میگذشت ...مینو ...رضا... سعید ...علی...خدایا فاید ه ای نداشت

بلند شدم و قرص ارامبخش خوردم با این که تصمیم قطعی گرفته بودم که دیگر از انها استفاده نکنم روی تخت افتادم و سعی کردم دیگر به چیزی فکر نکنم اما گذشته مثل یک کابوس همیشه با من است حتی در خواب

با نوازشهای  دستی که روی موهایم کشیده میشود از خواب بیدار میشوم چشمانم را باز میکنم ایدین است ایدین کوچکم تمام سهم من از زندگی تنها چیز با ارزشی که دارم عشقم که زمانی همه از تو بود ... چه کردی با من ؟؟ ایدین را در اغوش میکشم و میبوسم چقدر ساده است و نوع نگاهش به زندگی چقد ربکر و جذاب است به اندازه تمام داشته ها و نداشته هایم دوستش دارم دست کوچک وتپلش را روی گونه ام میگذارد و با لبهای کوچکش مرا میبوسد او نیز حس کرده که چقدر  غمگینم

+ نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM